دریچه ای به هنر و زیبایی شناسی

آیا منتقدها هنر را می‌کشند؟


*درمواجهه با هنر «تجربه کردن» مهم تر است یا «تفسیر کردن»؟*
سوزان سانتاگ سال‌ها پیش هشداری داد که هنوز هم برای جهان هنر آزاردهنده است:  
گاهی نقد، به‌جای آن‌که ما را به اثر نزدیک‌تر کند، آن را خفه می‌کند.
مشکل از جایی شروع می‌شود که منتقد، به‌جای دیدن اثر، می‌خواهد آن را «فتح» کند؛  
می‌خواهد خیلی سریع توضیح بدهد که اثر چه می‌گوید، به چه اشاره می‌کند، چه معنایی دارد و چرا باید آن را در یک چارچوب فکری مشخص فهمید.
نتیجه چیست؟  
اثر هنری، به‌جای آن‌که تجربه شود، مصرف می‌شود.  
به‌جای آن‌که دیده شود، خلاصه می‌شود.  
و به‌جای آن‌که ما را تکان بدهد، رام می‌شود.
سانتاگ در **«علیه تفسیر»** دقیقاً با همین وضعیت درگیر است.  
او با نوعی نقدِ بیمار مسئله دارد:  
نقدی که نمی‌تواند در برابر اثر سکوت کند،  
نمی‌تواند ابهام را تحمل کند،  
و نمی‌تواند بپذیرد که بعضی آثار قرار نیست فوراً «فهمیده» شوند.
واقعیت این است که همه‌چیزی که توضیح داده می‌شود، لزوماً فهمیده نمی‌شود.  
و هر اثری که بیش از حد تفسیر می‌شود، چیزی از نیروی اولیه‌اش را از دست می‌دهد.
بخش جنجالی ماجرا اینجاست:  
شاید خیلی وقت‌ها منتقدها به هنر کمک نمی‌کنند؛  
شاید فقط آن را به چیزی بی‌خطر، دانشگاهی و قابل‌هضم تبدیل می‌کنند.
یعنی همان چیزی که هنرِ جدی قرار نبود باشد.
سانتاگ نمی‌گوید تفسیر را کاملاً کنار بگذاریم.  
هشدار او عمیق‌تر از این حرف‌هاست:  
او می‌گوید وقتی تفسیر، جای تجربه را بگیرد،  
دیگر با هنر روبه‌رو نیستیم؛  
با جسدِ توضیح‌داده‌شده‌ی آن روبه‌رو هستیم.
شاید وقتش رسیده یک سؤال ناراحت‌کننده بپرسیم:  
آیا ما واقعاً هنر را می‌بینیم،  
یا فقط دنبال این هستیم که سریع آن را به زبان خودمان ترجمه و خنثی کنیم؟
در زمانه‌ای که همه می‌خواهند فوراً نظر بدهند، فوراً تحلیل کنند و فوراً نتیجه بگیرند،  
شاید رادیکال‌ترین کار این باشد که کمی مکث کنیم، کمتر توضیح بدهیم و بیشتر ببینیم.